تندروهاي اسلامي پاكستان و افغانستان از كجا ميآيند؟ *

اجلاس سهجانبهميان روسايجمهور پاكستان، افغانستان و آمريكا با هدف اتخاذ ترتيبات جديد سياسي و امنيتي براي مقابله با طالبان تشكيل شد. پيشفرضهاي تشكيل اين اجلاس عبارتند از: 1- مساله طالبان بدون همكاري جدي پاكستان قابل حل نخواهد بود (بين ارتش و احزاب و جريانهاي مذهبي در پاكستان هماهنگي لازم براي مقابله با طالبان وجود ندارد) 2- مساله طالبان بدون قطع ارتباط القاعده با طالبان حل نخواهد شد. 3 – مساله طالبان بدون اتخاذ سياست هماهنگ بين اركان دولت در افغانستان نتيجه بخش نخواهد بود. 4 – مساله طالبان بدون حل موضوع كشمير يا كاهش اختلافات هند و پاكستان در مرز كشمير قابل حل نخواهد بود. 5 – مساله طالبان بدون توسعه اقتصادي و افزايش رفاه اقتصادي در افغانستان حل نخواهد شد. 6- مقابله با طالبان بدون داشتن ارتش ملي در افغانستان مقدور نخواهد بود. مجموعهاين شرايط باعث شد كه اجلاس سهجانبهروساي جمهور پاكستان، افغانستان و آمريكا شكل گرفته و در حقيقت با اين پيشفرضهاي برشمرده سياستها يا استراتژي جديد آمريكا تحت عنوان «افپك» (افغانستان ـ پاكستان) به مرحله اجرا درآيد. اين نشست و نشستهاي ديگري كه قبل از اين درپراگ، لاهه، لندن و توكيو برگزار شد همه در چارچوب استراتژي آمريكا درخصوص اين منطقه برگزار شده كه از ديد ايالات متحده خطرناكترين منطقه جهان است. ميزان تحقق مصوبات اجلاس سهجانبه منوط به گامهاي بعدي است به اين معنا كه اين نشست تنها گام يا مقدمه اول براي حركتهاي آتي است. براي حل مساله افغانستان و پاكستان همكاري در سه سطح ضروري است: 1 – همكاري داخلي (همانگونه كه گفتم همكاري ميان جريانهاي قدرت در پاكستان عليه طالبان بايد شكل گيرد) 2 – همكاري منطقهاي به خصوص مشاركت پاكستان در اين قضيه و البته حل اختلافات هند و پاكستان و جذب حمايت ايران 3 – در سطح بينالملل هم حمايت جامعه جهاني ازاين فرآيند لازم است. چراكه حل اين مشكل از عهده يك يا چند كشور خارج بوده و بنابراين نيازمند عزم بينالمللي است. با اين حال با توجه به اينكه طالبان در دو سوي مرزهاي افغانستان ـ پاكستان مستقر هستند و اين منطقه به لحاظ قومي داراي وحدت است (يعني از قوميت پشتون تشكيل شدهاست) و با توجه به اينكه در اين منطقه نوعي از راديكاليسم اسلامي رشد كرده و با توجه به توپوگرافي (پستي و بلنديهاي) منطقه و با توجه به اينكه طالبان نه يك نيروي دولتمحور بلكه يك نيروي گروهمحور است كه شناسايي و هدف قراردادن آن دشوار است بنابراين به نظر ميآيد كه به موازات عزم بينالمللي كه براي سركوب اين گروه جزم شده است مقابله با طالبان كاري تقريبا دشوار باشد.
با اين حال نكتهاي كه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه تمام تلاشهايي كه در شرايط فعلي اتفاق ميافتد تلاشهاي سخت افزارانه است. كمرنگ كردن پديده طالبانيسم در پاكستان يا افغانستان مستلزم توسعه فرهنگي و در نتيجه گسترش آموزش و تغييراتي است كه بايد در متون درسي مدارس اين منطقه حادث شود. عمدتا گروهي كه تحت عنوان طالبان خوانده ميشود كساني هستند كه اغلب از مدارس مذهبي فارغالتحصيل شدهاند. آموزههاي اين مدارس بهگونهاي است كه نوعي راديكاليسم را به طبقه كمدرآمد جامعه تحميل كرده بنابراين آنها را براي شورش و جنگيدن عليه وضع موجود آماده ميكند. تحت اين شرايط و در كنار اقدامات سختافزاري كه به عنوان يك گام موثر و لازم براي محو يا كمرنگكردن انديشه طالبان در اين منطقه وجود دارد توجه به حوزه آموزش آن هم نهفقط در مناطقي كه طالبان مستقرند بلكه در مناطقي كه در مجموع مدارس مذهبي وجود دارند يكي از وظايف دولت پاكستان است كه بايد تعداد اين مدارس را كاهش و يا حتي الامكان متون درسي در اين مدارس و ساير مدارس مشابه را تغيير دهد.
اگر دولت تركيه با الهام از انديشههاي فتحالله گولن اقداماتي در زمينه توسعه و بسط نفوذ اسلام تركي كه اسلامي ميانهرواست در پاكستان انجام دهد از اين نوع اسلام صرفا براي ترويج نفوذ تركيه استفاده ميشود ولي آن چيزي كه در پاكستان رخ داد و منشا راديكاليسم است يكي «وهابيت و سلفيسم» است كه از كشورهاي عربي به خصوص عربستان سعودي به اين منطقه نفوذ كرده و ديگر انديشههاي «ديوبندي» است كه انديشه بومي شبهقاره هند است و از منطقه «ديوبند» هند به اين منطقه سرايت كرده و حزب جمعيت العلماي پاكستان اين جريان را نمايندگي ميكند. بنابراين راديكاليسم در پاكستان محصول اين تفكرات است. تفكري كه از برداشت اسلام تركي به اين منطقه سرايت كرده بعيد است كه بتواند درمقابل اسلام راديكالي كه در منطقه وجود دارد قد علم كند. مهمترين وجهتشابه ديوبندي با وهابيت در اين است كه بدعت در دين را خلافشرع ميدانند به طور مثال زيارت قبور، دعا، توسل جستن به ائمه و شفاعت از ائمه را بدعت ميدانند كه اين تفكر آنها را در برابر مكتب تشيع قرار ميدهد. در خشونت عليه دشمن، واجب بودن جهاد عليه دشمن و اينكه شهادت در برابر دشمن يك افتخار ابدي است در زمره تفكرات راديكالي است كه اينها آموزش ميدهند و باعث شكلگيري فرآيندهاي راديكال در جامعه پاكستان ميشود.
تفكرات طالبانيسم در پاكستان و افغانستان به اين شكل بود كه ابتدا محدود به قلمرو افغانستان بود سپس به قلمرو پاكستان سرايت كرد. بنابراين اينها ظرفيت گسترش و صدور اين ايده به سراسر جهان رادارند. اما در عين حال در تفكر اينها- كه ارتباط تنگاتنگي با شبكه القاعده دارد- هر گروه يا بخشي از طالبان در هر كشوري ماموريتي خاص دارد. در واقع طالبان پاكستاني، طالبان افغاني، طالبان بنگلادشي و غيره هم هر يك ماموريتهاي خاصي در قلمرو خاص خود را دارند. اين طالبان سه ويژگي دارد: يكي از وهابيت تاثير پذيرفته، يكي متاثر از ديوبندي است و ديگر هم آموزش نظامي را در افغانستان گذراندهاند. بنابراين بعد از اين سه گام است كه يا در افغانستان و پاكستان ميمانند و يا به كشورهاي خود بازميگردند و اقداماتي را عليه نظام حاكم در سرزمين خود اعمال ميكنند. افزون بر اين، اين گروه يك ديدگاه منفي نسبت به نظم بينالملل دارند و معتقدند كه نظم بينالمللي يك نظم عادلانه نيست و بايد به نفع ملل مسلمان به هم خورد. اين تفكرات بينالمللگرايي طالبان است كه آنها را در تقابل با بسياري از پديدههاي بينالمللي و جهاني قرار ميدهد.
در مورد نقش ارتش در مبارزه با طالبان به نكاتي بايد توجه داشت. نكته اول در مورد نقش ارتش در درگيري با طالبان است كه بخشي از وضعيت پيچيده در پاكستان است چرا كه بسياري از اعضاي طالبان پاكستان بازنشسته ارتش هستند به دليل اينكه به مناطقي تعلق دارند كه داراي گرايشات ايدئولوژيك با طالبان است بنابراين با آنها هم ارتباط تنگاتنگ دارند. نكته دوم اينكه اگر آمريكاييها بخواهند دست به تصفيه در ارتش بزنند اين اقدام كامل نخواهد بود چرا كه مجموعهاي از عوامل است كه در اين پديده دخيل است. بنابراين اگر آمريكا با ارتش وارد گفتوگو شود دولت پاكستان ممكن است از اينكه آمريكا بهطور جداگانه با اين بخش از نيروهاي اين كشور وارد مذاكره شده، نگران شود. همينطور احزاب و جريانات سياسي نيز ممكن است نسبت به اين قضيه بدبين شوند. به اين دليل است كه آمريكاييها معتقدند كه در پاكستان بايد دولت و ارتش بهصورت يك مجموعه هماهنگ و كامل عمل كنند. بنابراين معطوف كردن توجهات به ارتش كار دشواري است ضمن اينكه پاكسازي و شناسايي عواملي كه در ارتش وجود دارند و در كنار طالبان يا هماهنگ با آنان عمل ميكنند كاري دشوار است. بر همين اساس بهنظر ميآيد كه نگاه خرد به موضوع طالبان نگاه واقعبينانهاي نبوده و راهگشا نخواهد بود. آمريكاييها بايد يك نگاه كلان به بحث طالبان داشته باشند چون تا مادامي كه خط ديوراند بين افغانستان و پاكستان به رسميت شناخته نشده باشد تمايلي به حل بحران افغانستان ندارند؛ و مادامي كه بحث هند و پاكستان بر سر كشمير حل نشده باشد نميتوان راديكاليسم را در پاكستان از بين برد زيرا موتور محركه جهاد در كشمير عليه هند راديكاليسم است. بنابراين تك متغيري نگريستن به پديدهها براي حل مساله طالبان يا راديكاليسم در اين منطقه ناكارآمد است.
به عبارت ديگر حل مشكل پاكستان در گرو حل منازعه با هند بر سر كشمير، حل اختلافات مرزي با افغانستان بر سر به رسميت شناختن خط ديوراند است تا بعد از مشكل جهاد و راديكاليسم حل شود چرا كه تفكر غالب در ارتش پاكستان اين است مادامي كه خط ديوراند به رسميت شناخته نشده ديگ جوشان افغانستان بايد همچنان بجوشد. منظور پاكستانيها اين است كه بيثباتيها و ناآراميها در افغانستان بايد ادامه پيدا كند. اين تزي است كه ژنرال ضياءالحق مطرح كرده و ارتش هم در حال حاضر از اين تز پيروي ميكند. افزون بر اين «كاتيلا» انديشمند واقعگراي معروف هند به سياستمداران هندي توصيه كرده كه بهترين استراتژي براي بقاي هند محاصره همسايگان است يعني محاصره چين و پاكستان و غيره. محاصره پاكستان هم بهطور مثال از طريق ايران و افغانستان امكانپذير است.
پاكستانيها كاملا نقش و نفوذ هند را در افغانستان ميبينند بنابراين تمايل دارند كه خط كشمير حتما به سرانجامي برسد كه تا آن زمان نفوذ هند در افغانستان منجر به محاصره سياسي پاكستان نشود. آن چيزي كه در حال حاضر رخ داده روبناي مسائل و مشكلات در منطقه است. اينها زاييده مسائل كليديتري است كه براي حل مساله روبنايي بايد اين مسائل كليدي و پايهاي حل شود.
اين ديدگاه كه پاكستان خود را مدعي سرزميني افغانستان ميداند، نادرست است. به عبارت ديگر اين روند معكوس شده است چرا كه ابتدا پاكستان وجود نداشت بلكه افغانستاني وجود داشته است و اين افغانستان است كه مدعي است (منهاي ايالت سندوپنجاب) ساير خاك پاكستان مثل منطقه سواحلي، ايالت سرحد و بلوچستان متعلق به افغانستان است. هدف پاكستانيها از تاسيس طالبان اين است كه يك دولت ايدئولوژيك در افغانستان روي كار بياورند كه اين دولت وابسته به پاكستان باشد؛ دولتي كه به لحاظ ايدئولوژيك ادعاي ناسيوناليستي نداشته باشد چون نيروهاي ايدئولوژيك مرز نميشناسند. بنابراين براي خط ديوراند ارزشي قائل نخواهند بود.در نتيجه پاكستان- افغانستان به صورت دو كشور برادر و بدون مرز در كنار هم زندگي خواهند كرد. بنابراين با روي كار آوردن يك دولت ايدئولوژيك در افغانستان بهگونهاي كه مرزها را به رسميت نشناسد از سياستهاي پاكستان براي روي كار آوردن طالبان است.
ايران هميشه به شبه قاره هند و آسياي مركزي بهعنوان يك حوزه فرهنگي- تمدني خود نگريسته است و در مقابل هم كشورها و ملتهاي اين منطقه ايران را گهواره تمدني خود ميدانند. هرگاه اختلافي بين افغانستان- پاكستان بروز كرده، ايران بهعنوان كشور ميانجي براي حل اختلافات وارد عمل شده است.اين مساله بهخصوص در قبل از انقلاب وجود داشته است.
بنابراين ايران اين جايگاه و شأن را دارد كه بخواهد بهعنوان مساعي جميله و يا به عنوان ميانجيگر وارد حل بحران اين دو كشور بشود اما اين مهم نيازمند رضايت آنهاست كه اين رضايت هم وجود دارد. اجراييكردن اين اقدام نيازمند پيششرطهايي است شامل اينكه پاكستان ما را بهعنوان رقيب منطقهاي قلمداد نكند و افغانستان هم ما را بهعنوان كشوري كه به دنبال توسعه نفوذ در اين كشور است، قلمداد نكند.
يعني اعتمادسازيهايي بايد در كشورهاي افغانستان، پاكستان بهوجود آيد تا ايران بتواند بهعنوان يك كشور ميانجيگر يا كشوري كه ابتكار مساعي جميله را در دست دارد، وارد عمل شود.
به نظر ميآيد حل مسائل دو كشور از طريق مكانيسمهاي منطقهاي بهتر جوابگوست تا مكانيسمهاي بينالمللي. درخصوص كمك 300 ميليون دلاري ايران به پاكستان هم بايد گفت كه هر كشوري داراي يك بودجه داخلي و يك بودجه خارجي است كه اين براساس مصوبات پارلمان هر كشور تامين و تعيين ميشود و كمكي هم كه ميخواهد تخصيص يابد باز براساس پيشنهاد دولت و مصوبات مجلس است و طبيعي است كه هر كشوري بايد در حوزه پيراموني خويش دست به ابتكاراتي بزند. به ياد داشته باشيم كه فروپاشي پاكستان تاثيرات به مراتب مخربتري براي ما خواهد داشت. يعني اگر پاكستان فرو بپاشد تهديد عليه ما جديتر بوده و جريانهاي مذهبي در بلوچستان قويتر خواهد شد. ثبات همسايگان براي ما بسيار مهم است چراكه براساس تئوري سيستمها بيثباتي در اعضا يا يك جزء از سيستم باعث بيثباتي در كل اعضا ميشود. بنابراين ما بايد كمك كنيم كه افغانستان و پاكستان به ثبات اوليه بازگردند و يك سياست توسعهمحور را براي پيشرفت اين كشورها در پيش بگيريم تا ثبات منطقه ما هم تامين شود. رشد ما منوط به وجود يك منطقه آرام در پيرامون ماست. بنابراين صرفنظر از اينكه ايران چه مبلغي كمك كرده نگاه توسعهآور و ثباتآور به منطقه براي ما هم سودمند خواهد بود.